تاريخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 18:34 | نویسنده : مامان ندا


  



تاريخ : دوشنبه 10 تير 1392 | 8:13 | نویسنده : مامان ندا

آیدای مامان امروز با خاله فاطمه و بابا رفته واکسن هجده ماهگی بزنه، ولی من سرِکارم. امروز و فردا جلسه داریم و نمیتونستم مرخصی بگیرم. الان عذاب وجدان دارم که پیش دخترم نیستمگریه

خدا کنه واکسن زیاد اذیتش نکنه. الان زنگ زدم از خاله فاطمه حالشو پرسیدم. در مورد قد و وزنش دکتر گفته روال رشدش مثل قبله نسبت به وزن تولدش خوبه ولی نسبت به بچه های همسنش وزنش کمه. وزنش 9 کیلو و سیصد بودهناراحت. من به هر راهی برای غذا خوردنش متوسل شدم، ولی همینقدر جواب داده دیگه. خدا میدونه یک قاشق که بیشتر میخوره، همه مون چقدر ذوق میکنیم. انقدر براش دست زدیم و آفرین گفتیم. که گاهی وقتها من یا بابا که چیزی میخوریم برامون دست میزنه و میگه "آبَرین"ماچ.

این روزها بیشتر انگور میخوره. یه مدت خیلی خوب موز میخورد ولی الان که بهش میگم مامان موز بیارم؟ میگه: آره و با من تا دمِ یخچال میاد. در یخچال رو که باز میکنم، میگه:"اَنقور"(انگور).

اسم زردآلو رو هم که تازه یاد گرفته بود، صبحهایی که خونه بودم و میگفتم صبحانه چی بیارم میگفت:"زدآلو".

من فکر میکردم واکسن هجده ماهگی رو به ران بچه میزنن، ولی خواهرم گفت به دستش زدند. هر یک ساعت زنگ میزنم و حالش رو میپرسم.

میدونم که مامان زینت و خاله فاطی خیلی بهتر از من مراقبت هستندماچ



آخرین مطالب
آرشیو مطالب
امکانات وب
  • سی ام اس
  • کوفه