واکسن هجده ماهگی
آیدای مامان امروز با خاله فاطمه و بابا رفته واکسن هجده ماهگی بزنه، ولی من سرِکارم. امروز و فردا جلسه داریم و نمیتونستم مرخصی بگیرم. الان عذاب وجدان دارم که پیش دخترم نیستم
خدا کنه واکسن زیاد اذیتش نکنه. الان زنگ زدم از خاله فاطمه حالشو پرسیدم. در مورد قد و وزنش دکتر گفته روال رشدش مثل قبله نسبت به وزن تولدش خوبه ولی نسبت به بچه های همسنش وزنش کمه. وزنش 9 کیلو و سیصد بوده
. من به هر راهی برای غذا خوردنش متوسل شدم، ولی همینقدر جواب داده دیگه. خدا میدونه یک قاشق که بیشتر میخوره، همه مون چقدر ذوق میکنیم. انقدر براش دست زدیم و آفرین گفتیم. که گاهی وقتها من یا بابا که چیزی میخوریم برامون دست میزنه و میگه "آبَرین"
.
این روزها بیشتر انگور میخوره. یه مدت خیلی خوب موز میخورد ولی الان که بهش میگم مامان موز بیارم؟ میگه: آره و با من تا دمِ یخچال میاد. در یخچال رو که باز میکنم، میگه:"اَنقور"(انگور).
اسم زردآلو رو هم که تازه یاد گرفته بود، صبحهایی که خونه بودم و میگفتم صبحانه چی بیارم میگفت:"زدآلو".
من فکر میکردم واکسن هجده ماهگی رو به ران بچه میزنن، ولی خواهرم گفت به دستش زدند. هر یک ساعت زنگ میزنم و حالش رو میپرسم.
میدونم که مامان زینت و خاله فاطی خیلی بهتر از من مراقبت هستند


واکسن هجده ماهگی
